تبليغاتX
شكرانه
شكرانه



انتظار تا كي؟


اگر مهر انتظار را بر قلب هایمان حك نكرده بودند،
اگر غزل انتظار را از بر نبودیم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند،
معلوم نبود در این تاریك و روشن مبهم و این گردش ممتد و كشدار ثانیه ها
كه روز و شبش یكسان است، این همه دلواپسی،
این همه حسرت و این همه سوز و گداز را
به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش می بردیم و از كه پناه می جستیم
روزها آن قدر با رنگ و نیرنگ آمیخته است كه روزمان را از شب نمی شناسیم و این ابر،
ابرهای تیره حریص آن چنان وسعت آسمان را بلعیده اند
كه دیری است رنگ خورشید را ندیده ایم
همه جا تاریك و ظلمانی است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ های تاریخ را برفرازش بیاویزی،
باز چاه و چاله را نمی بینی و پا به لجنزاری می گذاری
كه بیرون آمدن از آن طاقت فرساست،
گویی چشم بسته راه می روی كه برادرت را، همسایه دیوار به دیوارت را
كه برای تامین معاشش تكه ای از وجودش را به حراج می سپارد،
جان می فروشد تا آبرو بخرد را نمی بینی یا نه، شاید هم می بینی،
اما برای راحتی وجدانت، عینكی سیاه به رنگ دلت به چشم می زنی تا نبینی،
تا آزاد باشی، آه چه اسارتی؟
مولاجان، فضای غبارآلودی است، یلدای غریبی است، پس، در كدامین سپیده لایق،
ذوالفقار تو سیاهی شب را می درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پیوند می زند

 

 


جمعه 1388/08/15  توسط ريحانه  |

 

عيداتان مبارك

سلام دوستان

عيدتون مبارك

در ضمن فردا تولد دوست خوبم فريباست كه بهش تبريك ميگم.




پنجشنبه 1388/08/07  توسط ريحانه  |

 

خوشبخت ترين زنداني


نميدانم شاد كردن تو چه بلايي است كه به جانم افتاده! تك تك پرهايم را ميچينم و با جوهر اشكهايم روي صورتت لبخند نقاشي ميكنم. با آرزوهايم آجر به آجر قفسي ميسازم و ميشوم خوشبخت ترين زنداني قفسي كه تو نگهبانش باشي. فقط مرا دوست بدار....


جمعه 1388/08/01  توسط ريحانه  |

 

شاید دیگه قسمت نشه ببینمت



شاید دیگه قسمت نشه ببینمت تو رو من

شاید دیگه خاطره شه لحظه های تو با من

کاشکی بدونی رفتنم فقط به خاطر تو بود

دست بی رحم سرنوشت عشقمو از دلم ربود


دوشنبه 1388/07/27  توسط ريحانه  |

 

اين من نيستم

پشت نقاب پنهان شده ام. نقاب زندگي چيزي بيش از اين نيست. لبخندهاي مزاحم صداي من نيست، صداي نقاب است. نخهاي خيمه شب بازي آويزان از دستانم، دستان گرم و مهربان ، دستان من نيست، دستان نقاب است. نخهاي آويزان از پاهايم ، پاهاي شاد و شيداي روي زمين ، پاهاي من نيست، پاهاي نقاب است.

چيزي بيش از اين نيست. اين موجود متحرك، در ميان زندگي، در ميان نقاب، من نيستم، هيچ كسي نيست.

نميدانم پشت نقاب كيست؟ صدا، صداي كيست؟ خنده ، خنده ي چيست؟ نميدانم من كجا هستم؟ من كيستم؟

جمعه 1388/07/24  توسط ريحانه  |

 


خداوندا! تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سر شار است


 

مذهبي
شاعرانه
متفرقه
درباره ايتوك
داستان

 

 

 

 

 

 

RSS 2.0