تبليغاتX
شكرانه
درباره شكرانه

خداوندا! تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سر شار است
شكرانه
یکشنبه 1388/10/06 :: 22:4 ::  نويسنده : ريحانه       
یکشنبه 1388/10/06 :: 12:47 ::  نويسنده : ريحانه       


 

آن مرد عاشق بود.... آن بازي عشق ..... و آن حريف خدا.

دور، دور آخر بود و بازي به مرز خون رسيده بود.آن مرد زمين سبز را ميخواست. دل را سبز ميخواست و انسان را سبز. زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز. اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ و بازي به غايتش رسيده بود ، به غايتي سرخ. و از اين رو بود كه آن مرد سرخ را برگزيد ، كه عشق سرخ است و آتش عصيان سرخ ، و ميان تمامي سرخان ، خون را برگزيد.نه اين خون آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را.آن خون كه فواره است و فرياد.او خون خويش را برگزيد كه بازي سرخ و سخت خونين بود.

تركش كنيد و تنهايش بگذاريد كه شما را ياراي ياري او نيست. اين است بازي آخر و نه جوشن به كار مي آيد نه نيزه و نه شمشير و نه سپر. ديگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخيز.برويد و برداريد و بگذريد.

ديگر پيراهنتان پاره پاره نخواهد شد..... تنتان پاره پاره خواهد شد. كيست؟ كيست كه با تن پاره پاره بماند؟

اين عزيمت را ديگر بازگشتي نيست، زيرا كه آن يار ، گلو بريده را دوست دارد و سر بر نيزه و خون را فرو پاشيده بر آسمان. كيست؟ كيست با گلوي بريده و خون پاشيده بر آسمان ، بماند؟

وقتي بنده ايد و او مالك ، بازي اين همه سخت نيست.

وقتي عابديد و او معبود ، بازي اين همه سخت نيست.

اما آن زمان كه عاشقيد و او معشوق ، يا آن هنگام كه او عاشق است و شما معشوق، بازي اين چنين سخت است و اين چنين سرخ و اين چنين خونين. و بازي عشق را نخواهيد برد. جز به بهاي خون خويش.

آن مرد حسين بود..... و آن بازي كربلا.... و آن يار خدا.




جمعه 1388/09/20 :: 10:47 ::  نويسنده : ريحانه       


هنوز حرفهايم را تمام نكرده بودم كه رفتي. ميدانستم ديگر دوست نداري صدايم را بشنوي براي همين آنچه را ماهها در وجودم پنهان كرده بودم اينجا مينويسم.

ماهها بود كه ميدانستم با صداي شكستن من جان دوباره اي گرفته اي ، اما دم بر نمي آوردم و تنها به اين اميد چشم انتظار تو نشسته بودم تا برگردي. نه اينكه برگردي و دوباره قلبم را در آتش وجود خويش خاكستر كني، مي خواستم برگردي تا اين بار براي هميشه فراموشت كنم .

صادقانه بگويم: ديدگان سياهت ، زندگي ام را به سياهي كشاند.

خواستم عاشق نباشم، نگذاشتي ، تقصير تو بود.


پنجشنبه 1388/09/19 :: 17:30 ::  نويسنده : ريحانه       

يه حس مبهم وجودم را احاطه كرده ، حسي كه برام ناشناخته است. يه بغض گلوم را گرفته بغضي كه نميشكنه. يه غم قلبم رابه درد مياره غمي كه نميدونم از كجاست. نميدونم چرا احساس تنهايي ميكنم وقتي دور و برم پر از آدمه!؟ نميدونم چرا هيچ كس نميتونه جاي خالي ات را برام پر كنه؟ بايد اعتراف كنم كه يادت هنوز شبها با منه. خيلي سعي كردم كه فراموشت كنم خيلي سعي كردم ازت متنفر بشم اما نميدونم، نميدونم چرا نميشه؟ تو با من چيكار كردي؟ كه هنوزم ياد خاطراتت اشك را مهمون چشمام ميكنه. دلم نميخواد كه ديگه برگردي اما هنوزم چشم انتظارم. اين حس مبهم چيه؟ چرا منو رها نميكنه؟ چرا تنهام نميذاره؟ نميدونم چرا خيال اينكه تو تنها كسي بودي كه وجودت مرهم دل خسته ام بود دست از سرم برنميداره؟ دلم ميخواد براي هميشه فراموشت كنم كاش بشه. رفتنت منو شكست ، گرچه در حقم بي وفايي كردي ولي برات دعا ميكنم هرجايي هستي دلت شاد باشه.

خدايا! نميدونم با اين همه كوله بار گناه دعاهام رابرآورده ميكني يانه؟ اما اين دعا براي خودم نيست براي همه ي اونايي كه دلشون شكسته است. براي همه ي اونايي كه خسته شدن.

خدايا ! به حق همين شب عزيز دل همه را شاد كن. آمين




پنجشنبه 1388/09/05 :: 17:22 ::  نويسنده : ريحانه       

براي ديدنت لحظه ها را ميشمارم ، به نظرت لحظه اي براي شمردن باقي مانده؟

براي تو ساعتها به گوشه اي زل ميزنم، به نظرت چشمهايم ديگر سوئي براي زل زدن دارد؟

براي ديدنت سالها چشم انتظارم، به نظرت سالي ديگر براي زيستنم وجود دارد؟